کسی از شهر نیامد به عزای من و تو

زاغها مرثیه خواندند برای من و تو

ما به سرسبزی خود دلخوش و غافل زانکه

گله ی دشت شده گرم چرای من و تو

عشق برخاست و گرد سرمان چرخی زد

گیج شد عقربه ی قبله نمای من و تو

مسگران در هوس زرگری از چار طرف

رخنه کردند به رویای طلای من و تو

دست هایی که در آنسوی به رقص آمده اند

سرخ تر بود حناشان ز حنای من تو؟

 ما به اندازه ی هم گریه سرودیم ولی

به تفاهم نرسیدند خدای من و تو!

                                 عاصم اسدی زنجانی