به تفاهم نرسیدند خدای من و تو!
زاغها مرثیه خواندند برای من و تو
ما به سرسبزی خود دلخوش و غافل زانکه
گله ی دشت شده گرم چرای من و تو
عشق برخاست و گرد سرمان چرخی زد
گیج شد عقربه ی قبله نمای من و تو
مسگران در هوس زرگری از چار طرف
رخنه کردند به رویای طلای من و تو
دست هایی که در آنسوی به رقص آمده اند
سرخ تر بود حناشان ز حنای من تو؟
ما به اندازه ی هم گریه سرودیم ولی
به تفاهم نرسیدند خدای من و تو!
عاصم اسدی زنجانی